تبلیغات
*دهکده زندگی* - آلبرت انیشتین
*دهکده زندگی*
در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش (دکتر علی شریعتی)
 
تاریخ : یکشنبه 12 تیر 1390 | نویسنده : محمد علی خسروپور


هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود، یک روز قرار بود به خانه برود ولی او آدرس خانه­اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را نمی­شناخت. انیشتین از راننده پرسید: آیا او می­داند خانه اینشتین کجاست؟ راننده گفت : چه کسی آدرس اینشتین را نمی­داند؟ هر کسی در پرینستون آدرس خانهء انشتین را می­داند. آیا می­خواهید به ملاقات او بروید؟ اینشتین پاسخ داد: من اینشتین هستم. من آدرس منزل خود را فراموش کرده­ام، می­توانید شما مرا به آنجا ببرید؟ راننده او را به خانه­اش رساند و از او هیچ کرایه­ای نیز نگرفت.

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه­اش را جستجو کرد، ولی نتوانست بلیط را پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند. بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.

مسئول بلیط گفت: دکتر اینشتین، من می­دانم که شما که هستید. همه ما به خوبی شما را می­شناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده­اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت: دکتر انیشتین، دکتر انشتین، نگران نباش، من می­دانم که شما بلیط داشته­اید، مسئله­ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده­اید.

اینشتین به او نگاه کرد و گفت: مرد جوان، من هم می­دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی­دانم این است که من کجا می­روم.

 

 





طبقه بندی: مطالب خواندنی طنز، 
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پیوند های روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ